
گرگ زخمیِ بارون دیده یِ مغرورِ تنها
آقا پنجره رو باز کن خفه شدیم
بِ زَن بزن بِزن بِزَن نوشته شده در یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۶ساعت
21:10 توسط مزدورِ نزدیک| ![]()
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور
گرگ زخمیِ بارون دیده یِ مغرورِ تنها
آقا پنجره رو باز کن خفه شدیم
منــ|
سینا میگفت امشب حالم بده،اگه بزرگترین جسم دنیا یه کوه باشه من امشب دو تا کوه ک.یر.یم
+من امشب سه تا کوه فلانم
نوشته شده در یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۶ساعت
21:17 توسط مزدورِ نزدیک|
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور
بهش میگم این نیمکت هنوز بوی دود من و رفیقمو میده ، بهش میگم چقدر فندک رو همین نیمکت لعنتی جا گذاشتیم و جا موندیم .
بهش میگم این راهی که قراره تو با رفیقات بری ، بابات با رفیقاش رفته و الان همینه ، همین که میبینی .
بهش میگم بابات یعنی خودت و خودت بعنی بابات .
میگم شاید تو هم کنت بهت نسازه .
میگم خودتو دوست داشته باش ، هرچند بابات نداشت .
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور
یک عده متوازی الاضلاع تمرگیده بودند روی صندلی هاشان ، جواب سلام مارا هم نمی دادند .
انگار آن باسن مبارک روی صندلی خلق شده بود و قرار بود روی صندلی منسوخ شود .
اگر آن آقا که لباس سبز پوشیده بود و سیرت و صورت زیبایی داشت کارمان رو انجام نمی داد ، الان شلاق خورده بودم .
+سوابق به نظر برسد
+برادر اقدام شود
+اقدامی ندارد
+من خستمه رییس
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور
گرگ زخمیِ بارون دیده یِ مغرورِ تنها
آقا پنجره رو باز کن خفه شدیم
نُقطه
انتهای این خط نقطه میذاریم و بارها با خودم تکرار میکنم
دیگه قرار نیست بنویسم
امیدوارم این قرار مثل قرار ترک سیگار نباشه.
نقطه
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۶ساعت
16:58 توسط مزدورِ نزدیک|
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور